![]() |
![]() |
|
| به جهان دلخوش از آنم که دلی خوش دارم××× آمدم من به جهان، تا که دلی، خوش دارم |
|
سکوت کاغذ
سکوت بود و سکوت فشار روی فشار وجای خالی او دوباره حس می شد و جای او خالی میان قلبم بود عجب امید محالی عبث به روی عبث دوباره خنده تلخ دوباره درد درون و می کشم فریاد میان هرچه سکوت میان بغض کبوتر و ناله های کلاغ و آه سرد شقایق به دشت خشک کویر و آه از این تقدیر که دست من ننوشت و آه از آن که نبود هر آن زمان که وجودش نیاز روحم بود و من میان دو دست اسیرم و یا میان دو دوست که دشمنم شده اند خدای خوبی ها خدای نیکی ها دلم به یاد تو بود . چرا؟ ندای درونم به پاسخی نرسید چرا؟ صدای برونم سکوت کاغذ شد خدای خوبی ها خدای نیکی ها جواب قلب مرا . . . . . و قلب من افسرد میان درد و سکوت میان مرگ قداست و هرچه خوبی مرد و من بدم که هنوز در این زمان ماندم؟ ولی . . . . . . بدم ؟ آیا ؟ ؟ ؟ سروده شده به تاریخ خرداد ۸۲ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط هما |
|
|
عبور نگاه
... و در تلاطم آن دستها که می میرند من از "عبور نگاهت " پر از جوانه شدم و آن شب دگری بود و باز من ماندم و در سرود شبانگاه تو ترانه شدم و بلبلی ز گلی برگ دوستی می چید و من زروی گلی شبنمی بچیدم صبح دلم تپید و فرو ریخت ناگهان و شکست و من ز خواب پریدم دلم بهانه گرفت پر از بهانه شدم دلم هوای تو کرد سری به خانه زدم دلم فرو چکید ز چشمم به شکل اشکی گرم و در زمین که فرو رفت باز دل رویید گلش عصاره دل بود شاد بود و قشنگ بچیدم و بسوی دل تو روانه شدم دریغ ! دریغ! تو دلت را به من ندادی هیچ و من ... بماندم و بازهم رها نشدم و من تو را ز عبورت دوباره حس کردم و من دوباره به امید تو جوانه زدم
این شعر رو تقدیم می کنم به همه عاشق های جهان ، همه اونهایی که حتی برای یه لحظه حس عشق را درک کرده اند از همه کسانی که وبلاگ مرداب تنهایی رو می خونن چه اونایی که نظر می دن چه اونایی که هیچ ردی از خودشون نمی ذارن ممنونم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 6:46 بعد از ظهر توسط هما |
|
|
عشق پاک در لحظه های کنار تو بودن ای عشق پاک من دنیا برای من مفهوم دیگری است مفهوم تازه ای که در آن می شود پرید پرواز کرد تا اوج آسمان در لحظه های کنار تو بودن عزیز من در قلب کوچکم چیزی شبیه عشق حسی غریب را تکرار می کند حسی که آشناست تقدیم به همسر مهربانم زمستان ۸۱ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:10 قبل از ظهر توسط هما |
|
|
توی اون عمق نگاه آدما يک چیزی هست که اگر باورِش کنی همه غم عالم تو دلت جا می گیره اگر از اون بگذری تمام ماتم عالم تو رو یک جا می گیره |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 7:10 بعد از ظهر توسط هما |
|
|
چه کسی می داند ؟؟!!! چه کسی می داند که چرا می شکند دل من در پاییز !!؟ قلب من ! پاییزی است ؟ دل من تنگ شده ! روزها می گذرد ... ... و تو را در دل خود می خواهم . و من آن لحظه دیدار تو را هرگز از یاد نبردم یک دم ............ ........... کاش ! یک روز تو هم ! ، باورم می کردی ... کاش ! یک لحظه تو هم !، آشنا می گشتی ... و ... محبت را ، هر چه اندک به دلم می دادی کاش ! یک بار مرا آنچنانی که تو را می دیدم می دیدی و مرا می خواندی و من از شوق ... ... ... ... نام من ! بر لب تو !!!! چه کسی می داند ؟؟ چه کسی می داند ؟؟ شعر پر درد مرا چه کسی می خواند ؟ ناله سرد مرا چه کسی می شنود ؟ آه و فریاد دلم را چه کسی ؟ اشک های دل خود را به که گویم ؟ چه کسی ؟ چه کسی می داند ؟ چه کسی ؟ پای این صحبت غمگین چه کسی ؟ و کسی می گرید و زمان در دل من می ریزد ابرهای دل من می بارند دل من پاییزی است برگها می ریزند چه کسی خواهد ماند ؟ چه کسی خواهد رفت؟ چه کسی می آید ؟ چه کسی می گوید ؟ چه کسی می نالد ؟ چه کسی می گرید ؟ چه کسی می خندد؟ همه کس می گریند و دگر خنده نماندست به لبهای کسی یک نفر آمده است که بگوید آری " زندگی گرمی لبهای به هم پیوسته است " من به او می گویم : زندگی شادی غم زندگی لحظه سرشار گیاه است به هنگام طلوع خورشید . غنچه می خندد و گل ... زندگی گرچه کسی نیست بخندد جاریست زندگی در نفس مورچه ایست که به پشتش باریست زندگی در همه جا هست هنوز پس بیا زنده شویم و صداقت را فریاد زنیم و محبت را تقسیم کنیم و به هم هدیه کنیم گلی از رو صفا زندگی بس زیباست سروده شده به تاریخ ۲ / ۸ / ۸۱ (هما) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط هما |
|
|
او رفت
من نمی دانم کجا و کی ؟ ولی او رفت !! من نمی دانم چرا و چون ؟ ولی او رفت !! از تمام عکسها ، لحظه ها ، اوقات از تمام یادمان ها رفت چون فریاد رفت و ماندش یاد او در سر رفت او در باد در باران از نگاه خسته یک برگ در عبور لحظه ای از مرگ
در میان کوچه ای از کوچه های عشق من "عبوری" دوباره حس کردم ...
... او که رویش بود چون خورشید عشق هم از نام او جوشید من تمام لحظه ها را می کنم فریاد بی حضور او هر گلی را می دهم برباد ... مرداد ۷۹ |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 10:5 بعد از ظهر توسط هما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام
اینجا مرداب تنهایی منه رد نیلوفر پیچان رو که بگیری یه جایی بالاخره به یه مرداب می رسی اگه خوب نگا کنی یه پرنده سبز خسته رو می بینی (یه هما) که آروم کنار مرداب نشسته این تنها موجود زنده ایه که دورو بر مرداب می بینی تنهای تنها ... این هما که خیلی ها می گن نشونه سعادت و خوشبختیه وقتایی که از خوشبت کردن و خوشبخت شدن آدما ناامید می شه می ره کنار مردابش می شینه و با آب مرده درون مرداب درددل می کنه به امید اینکه گاهی پرنده هایی که دارن از آسمون بالای مرداب رد می شن صدای حرفاشو بشنون، حتی اگه جوابم ندن هما بازم خوشحال می شه اگه یه روز این مرداب خشک بشه هما چی کار کنه؟؟!! پس شما ها که مهربونید هما رو تنهاش نذارید ... |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر متفرقه |
|
RSS
|